تبليغاتX
سلول سبز
جایی برای گاه نوشته ها و عکس های متولد دهه شصت

 

قرار است اعدامش کنند،انگار قرار است سر بی گناه برود بالای دار،فقط خدا از حال و روزش خبر دارد.

می دانی سلول آخر یعنی چه؟آنجایی که هر موجودی که در آن قرار می گیرد، تنهاست ... تنهای تنها

آنقدر تنهاست و آنقدر در برابر تنهاییش بی دفاع که ...

چه حرف های مسخره ای به او زدم عزیزم امید داشته باش! به امید فکر کند؟ هه! چطوره به چیزای خوب فکر کند؟!  یا اینکه با یک چیزی خودش را سرگرم و یا حواسشو پرت؟!  تو نمی فهمی سلول آخر یعنی چه!

یعنی همان جایی که فقط قرار است به یک چیز فکر کرد. به ماموری که خواهد آمد با قدرت خاصی اسمت را صدا می کند و بعد مثل یه سنگ بهت می گوید: " ایتس تایم"

آرام کردن کسی توی آخرین ثانیه های زندگیش یعنی چه؟! دست گذاشتن روی قلبش، روی پیشانیش، در حالی  که دستانش بستس و زودتر از همه با انگشت هایش خداحافظی کرده  اما هنوز با هیچ چیزوهیچ کس دیگری خدا حافظی نکرده  یعنی چه؟! گفتن عبارت "طوری نیست"روی قدم  آخر یعنی چه!

چرا! طوری هست،آری، تو داری برای همیشه با همه چی خدافظی می کنی. بعد از تمام شدن مراسم اعدام، دیگر جایی وجود ندارد که بشود دنبال تو گشت.، پس وسیع بمیر،تنها بمیر، به صدای قلبت گوش کن  به یک دلیل بزرگ بمیر.  ساکت نمیر! فریاد بزن! مرگت به اندازه ی کافی سکوت مطلق هست. بعد از تمام شدن مراسم اعدام به اندازه کافی وقت برای دلتنگ شدن برای حرفهایت هست.

حالا روی قدم آخر . توی آخرین لحظه های آرامی که می تونی تجربه کنی،

عین اعدامی ها نمرد. عین کسی مرد که صبح زود از خواب بلند شده، چایش را خورده، لباسهایش را پوشیده، یادداشتها یش چسبیده به در یخچال که چه ساعتی بر می گردد. از در خانه بیرون رفته و در دومین خیابان، در حالی که انتظارشو نمی کشیده، با یک ماشین برخورد کرده.

اون آدم اما سلول آخر نداشت. قدمهاشو نشمرد،ایتس تایم هم نداشت. حضار نداشت. دادگاه نداشت. خداحافظی نداشت.

وشاید چون تمام این چیز ها را نداشت مرد. چه فرقی می کند؟ بالاخره که او هم مرد. التماس نکرد. کسی صدای فریادشو نشنید که می ترسه. یعنی نمی ترسید؟ آهنگ خاصی را نمی خواند؟ پس مثل کی می میرد، کسی که خودش دستهای خودش را می بندد و خودش خودش را به معلق شدن وادار می کند. وخبر دارد که دقیقا در چه لحظه ای قرار است زیر پایش خالی بشود؟

.............................................................................................................

 

 

از چیزایی که ادامه ندارن. از چیزایی که امتدادشونو نمی شه پیدا کرد، بدم میاد.

 

تولد "سلول سبز"  چهارم دی  ۶ سال پیشه. اولش فکر کردم، صبر کنم و روز تولدش بکشمش! اما دلم نیومد. یا اینکه نتونستم صبر کنم. ترجیح دادم به توصیه ی "تیرمن" عمل کنم. و بذارم این قدر برای همیشه واسه خود خود خودم بمونه!

بعد از انجام اعمال انتحاری توی مدیریت وبلاگ، وقتی روی "مشاهده ی وبلاگ" کلیک کردم و با سلول خالی و سوت و کور مواجه شدم، وحشت کردم...

.

.

.

روزای اول فقط می خواستم جایی باشه برای نوشتن و عکسهام و فهمیدن نظر بقیه

بعد وسوسه ی نگارش و خودنمایی  با جمله ها و ترکیب ها و واژه ها سراغم اومد.

اون موقع ها با خودم عهد بسته بودم جز قشنگیای زندگیم از چیز دیگه ای حرف نزنم اینجا.

بعدش یه مدتی دست و دلم طرف کاغذ نمی رفت، طرف یادداشت های شخصی نمی رفت. یادداشت های من به اینجا کشیده شدن تا جایی که دیدم برای خودم نمی نویسم. برای دیگران می نویسم و عکسهام فقط مال خودم نیس، هرچند از خودم. برای اینکه بدوننم، احساسم کنن، ازم خبردار بشن.

و طبق معمول ملاحظه ها و خبرهای واصله از مخاطبین وبلاگ دست و پا گیر شد.

آدم های کامنت هامو دوست داشتم. از اون غریبه هایی که جدی جدی نوشته هامو نقد می کردن،  تا دوستها و آشناهایی که  بعد ها صدای هم رو شنیدیم و دیدیم همو،از کامنت هام گاهی دلخوش می شدم که من چقدر دوست های خوبی دارم که دوست داشتنی هستن و دوستم دارن. یادش به خیر... هیجان کامنت های خصوصی. یادش به خیر که من با تمام کامنت گذارانم ناخود آگاه دست به کار شده بودیم تا نذاریم آرزوهامون بمیرن.  یادش به خیر  خاطره هایی که اینجا زنده شد. خاطره هایی که تا همین چند لحظه پیش توی پست ها و کامنت هام از زیر گرد و خاک کشیدمشون بیرون.

روزایی که واسه  خالی کردن عقده هام و انتقام گرفتن و حرص در آوردن آپ می کردم.

روزایی که شیوا و شایان و هم محلیاشون اینجا رفت و آمد داشتن

روزایی که دوستای جدید پیدا کردم و ذوق دیدنشونو داشتم.

روزایی که فرزاد حسنی و بچه های هفت تایی و رادیو شدن دوستهای خوب روزایی که بخاطر جدایی و دوری واینکه آدم حسابم نمی کردن برادرام، لجم می گرفت.

روزایی که بعد دانشگاه شلوغ ترین جایی که داشتم اینجا بود.

روزایی که منتظر کامنت هیشکی نبودم و آپ نمی کردم.

روزایی که برام مهم بود کجای لینکای وبلاگای دیگه ام.

روزای قشنگم که دلم می خواست خوش حالی و قشنگیو و رنگاشو با بقیه تقسیم کنم.

روزای پیدا شدن ودست تکون دادن از لای نوشته ها برای هم و روزهایی که عکس های یواشکی وبلاگم آینه یا نخیر خودم بود و فقط خودم خبر داشتم!

روزایی که من فقط دنبال تحسین بودم تو کامنتا

روزی که قیصر مرد و همه ی کلمه های دنیا بغض داشتن

روزای جایزه مکه ام... روزای سبزم ... روزای بارون و ابریشمم... روزای ذوق چاپ نوشته هام و انتشار صدام توی رادیو...روزای کنکورو تست و ... روزای پروژه هام،روزای بعد از شبای دیدن فیلمای قشنگ. روزای بعد از شبای قشنگ.

روزای تیپ زدن  واسه اولین دیدار دیده نشده ها! خاطره های مسجد آقا...

بگذریم از این همه روز سیاه و سرمه ای  دراز خاک بر سر خسته. بگذریم که چه رویاهای معروفی داشتم برای ۸۸ام...

روزای قاطی کردن عاشق شدن با عادت کردن.

روزای طولانی تنهایی و غریبی

روزای فوران نوشته های پخته ام منظومه و سیاره های دوستام

روزای بزرگ شدنم ... پیدا کردن منطق خودم ... محسوس شدنم!

....

اما حالا

کلمه هام تموم شده/ رنگام تموم شده/ فرمولام تموم شده/ویزور های نابم تموم شده/ آهنگامم تموم شده

از توی لینکاتون برم ندارین! شاید یه روزی اومدم در گوشتون گفتم که کجام.

پا گذاشتنم به اینترنت هم برای فرار از دیگرانه هم برای فرار از تنهایی. باید پذیرفت فاش شدن رازها رو و مخدوش شدن حریم ها ی خصوصی رو. باید پذیرفت قاطی شدن فضاهای  دوستی  و آشنایی ها رو. اینجا ها همه هستند. باید فرض کرد همه غریبه اند. ومن یک موجود اساسا مستعارم. تا تحمل شنیدن راست ها و دروغ های همو داشته باشیم.

تحملشو ندارم دیگه...

 

 


نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  |